ققنوس
و نه روزم
و نه شب را در سیاهی تقدیس می دارم
تبارم خالی از تندیس خوبیهاست
سراسر یکسره از تار و پودم ساخته ام برگ نیلوفری غمگین
که درد آشنا با من
به این تصویر مخدوش بشر تا صبح می خندد
در پس اوهام من چون موج میرقصد
و در یک کرنش مظلوم ققنوسی
بال و پر در اتشی شفاف، می بازد
خاکسترش آغاز یک نسل است
نسلی از ندفه پرسش
نسلی که می پرسد
نسلی که می خواهد
نسلی که می داند
نسلی که می فهمد
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:48  توسط فرشاد
|
در خواب من امشب
من امشب خواب خواهم دید
و در خوابم تا صبح بیدارم
من تو را در حضور آزادی حجم و صدا خواهم دید
و در یک خلوتگاه مخلوق ذهن خود خواهم خفت
امشب در خوابم یک جهان را رهبری خواهم کرد
یا که شاید در قفس خواهم بود
شاید امشب پادشاه آن جهان من باشم
یا که شاهد مرگ خودم خواهم بود
من امشب خواب خواهم دید
چه کسی یا کسانی در خواب من خواهند بود؟
یک آشنا یا یک غریب ؟
مردمان خواب من بی شک مولود قلب من خواهند بود
امشب در خواب من شاید کسی
یاقوت عالم را به من می بخشد
سرنوشت خواب من موهوم
قصه اش پیچیده در مستوره ایست
چون صدف در بسته
چون پاکت مهر و موم
رمز را رازش را خودم می دانم
من امشب خواب خواهم دید
کابوس ممتد و زشتی مرا خواهد برد
به دنیای عجیب
به آنجا که نفس را از تب ماتم
به انجا که نسیم از جنس طوفان است
صحنه های انزجار افزا
من امشب خواب خواهم دید
تا که پلکم روی پلکم خواهد رفت
جهانی را در ظلمات فرو خواهم برد...
شعر از :
فرشاد شکیب...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:36  توسط فرشاد
|
دور مسخره
در روبه روی من
هر صبحگاه نو
با هر نسیم تند
بر روی بسترم
یک آشنای دور
با یک صدای خوب
چون رنگ می پرد...
من در کلام خود
این بار چون صبا
از دست این بشر
از دست گل به گل
آماج گریه را
در گور می برم...
باز یک ترانه را
با صد حروف سخت
با یک کلام ناب
چون صخره های دشت
در حک می آورم...
تکرار نو به نو
باز هم سحر شدست
باز هم غروب تو
باز هم شروع من
این دور مسخره
باز هم طلوع تو
باز انتهای من...
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:33  توسط فرشاد
|
صدای ساختگی
میزبان اشک های من باش
تا میهمان خنده هایت باشم
و صد بار از نخستین خط دفترت
با خط درشت
با مداد تیز
نام من را کنار نامت بنویس
من با شکوه تو بر می خیزم
با تجسم تو نفس می کشم
و با توجه تو حیات آعاز می کنم
تمام این اوهام چون موجی,خواب ساحل را در هم خواهد شکست
و صدف های خواب آلوده ی تصور، اینبار در گوش چه کسی صدای ساختگی دریا را زمزمه خواهند کرد ؟
من نیز به این صدا عادت کرده ام
سال هاست صدای باد را با یک تشبیه مضحک به صدای تو همانند می کنم
و من نیز به این حیات عادت کرده ام
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 0:21  توسط فرشاد
|
در قسمت نظرات , متوجه شدم که بسیاری از شعر "حساب" لذت بردن و خواندن این نظرات به من یک انرژی مضاعف داد . ضمن تشکر از همه دوستانی که با پیام های پر مهرشون بنده رو دلگرم می کنن . برای تقدیر از این دوستان دکلمه شعر حساب رو با صدای خودم که در سال 90 در استودیو ظبط شده رو برای دانلود می ذارم تا گوش کنن و امیدوارم لذت ببرن.
می تونید لینک پایین رو در براوزر (browser ) مرورگر خودتون کپی کنید و از روی سایت دکلمه رو دانلود کنید...
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://farshadsh1990.persiangig.com/audio/TRACK____28.mp3
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 12:55  توسط فرشاد
|
صندوقچه
در این صندوقچه مشکی دو چندان باز خواهم خفت
در این دنیای خود سازم
در این جامه که معنی می دهد "بسیار"
در این خفتن که معنی می دهد "اندک"
و انجا نیست شیطانی
نه عفریته,نه جن و نه پریان مرده در لجن زاران
کلید قفلش از پیکان زهر آلود
نا توانی زدن بیرون،درش مسدود
در کف خود ماران و ابلیسان
میهمانت بختکیست بر سینه ات منصوب
یک صدا دائما تا صبح
مکرر،صاف و بالا موج
صدای سار صوتک صوت
یک جمله را در گوش می خواند
"انطرف تر نیست...
آنطرف ها چون رود عریان است"
شعر از :
فرشاد شکیب
( ممنونم از دوستی که یه غلط املایی رو واسم تصحیح کرد... در سپاس شعر حساب رو واست می ذارم )
حساب
تو را از حساب هایم کنار گذاشتم
چرا که هرچه حساب کردم
دیدم که حسابمان یکی نمی شود
تو نیز مرا به حساب نمی آوردی
و این بی حساب روزگار
می داد آزارم
آخر ناحسابی , من مگر نیستم آدم ؟
که تو ادم حتی حسابم نمی کنی
می گذاری مرا تنها
تنها من و حسابهایم را
بستمشان , حساب هارا می گویم
آخر معلوم نبود که تو بدهکار بودی یا من
شده بودم سرگشته در قرض و مقروضی
نمی دانم دوریت کی به حسابم می رسد
سالهاست که در جبر و حساب تجدید می شوم
و هنوز هم نمی دانم
چطور حساب جمع من و تو
شد من ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 23:54  توسط فرشاد
|
شبانه با مهتاب می گویم
از این فریادهای خاص
از این کوشش مبهم
از این یک سر ولنگاری
در این پایانه تصمیم...... می ترسم
من آن زورق که در باران
سراغ دوست می گردد
نگاه بی سر انجامی پر از مفهموم عید می خواهم
می شود با همین مضمون
هوای روشنی ها بود
می توان با نرمی خاکی
مرگ را در پیرهن افشرد
مگر این سخت تن ها ، سراغ چه می گشتند ؟
فلک را پاره می کردند ؟ سقفی تازه می خواهند؟
در این نومیدی بیمار
در این فرهاد کش فرهاد
جرس چه داد اواز ؟ که محمل ها،بر بستند ؟
سوال بی سرانجامی پر از مفهوم عید می خواهم
پرستو ها کوچیدند
دیگر صداشان نیست
گوش کن در آن پستو
اندکی عشق پنهان است
همان عشقی که در روزی , بوی دهان ها بود
همان عشقی در تردید ، چراغ سفره ما بود
ساعت شماته داری هم نوایش می رسد در گوش
یادش بخیر آن روز
بی دیدن مهتاب سرم را بر بسترم می برد
من از دیداز این اشیا تماما بوی عید می خواهم
زمستانش به یادم هست
درم کوبیده شد هر روز
ولیکن میهمانم .....زمستان بود....زمستان بود
چه شب هایی که بی مهتاب خوابیدم
چه شب هایی که با مهتاب خوابیدم
هنوزم یاد من هم هست یاد او هم نیز
سخن با مهتاب می گویم
رویی بپوش مهتاب
می ترسم تو را خورشید پندارند
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 23:11  توسط فرشاد
|
روح من شاید همین آواز کبوتر باشد
من هم آغوشی دارم
در وسعت موج
به پهنای کویر
به سرسختی کوه
آغوشم پدر خوانده یتیمان محبت دیدست
من دو دستانم هوس آتش زدن دریاهاست
میشود در لب من عشق ستودن را خواند
میشود در کرنش آغاز سرفصل خدا
به تنهایی یک قرن گریست
لحجه ام هم نفس صحبت چند ده پاییست
من صدایم دیوار سکوت را میشکند
دو پایم یک گام بلند
یک جهش به آن سوی روشن تاریکست
ان طرف ها عمر سنگین
ان طرف ها زود،دیر است
آن طرف ها خم شوی یک قفس برداری
هشتصد آزادی
با کلاه و کفش و آذین بندی
با قلاف کمری با چاقوی تیری
دوجین فاصله را در ذهنت می کوبند
جنس قلبم از جنس ازران زمین
از رنگ زیبای خدا
قلب من یک ساعت شماتی
با صدای دشنه شاهی شبیه شیپور
دست در پنجه افاق عظیمیست
بی نهایت مغرور
روح من یک تالاب
روح من یک مستی
روح من یک کندو در رمق زیستن زنبورها
روح من شاید همین اواز کبوتر باشد
من همینم
پرواز را به خاطر دارم
روح من شاید همین آواز کبوتر باشد.
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 23:18  توسط فرشاد
|
خاک پر اشک
تو با همین حروف آغاز میشوی
نه با تشدیدی سخت و اشتباهی ممکن
تو را من ساده نگاشته ام
با همین قلب روی این کاغذ
با همین پرسش
با همین مفهموم
قافیه هایت را خودم ساخته ام
اشعارت را خودم گفتم
و وجودت را خودم پروانیده ام
از مبهمات تشویشگرانه چه زبیا دوری
و به میل خواستن و رغبت دیدن
بی اندازه نزدیک
من تو را در باغچه پشت خانه کاشته ام
با اشک هایم آبت داده ام
و شاخه هایت را به برگهای نیلوفر گره زده ام
در زمستان دلداریت داده ام
در بهار با تو خندیده ام
در پاییز با تو گریسته ام
و در تابستان برگانت را بوسیده ام
در گذر طوفان
در صدای رعد
در نغمه باران
در سردی برف
این من بودم که کنارت بودم
و دور چشمانت میله کشیده ام
و به شمارش انها تا صبح نخوابیدام
کهکشان ها را با تو دیده ام
و اروج یک ستاره را
و تندیس غرورم را با تو شکسته ام
و حجوم غم ها با تو مبارزه گر بودم
نمی دانم شاید تقصیر شوری اشک هایم بود
که تو خشک شدی
و خاکت پذیرای هیچ گل مریم دیگری نیست...
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 18:29  توسط فرشاد
|
انصافا من بمیرم تا دو سال هیشکی نمی فهمه :دی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 0:13  توسط فرشاد
|
بوته های نم زده
این غبار دلتنگی میریزد
به روی سیطره هیاکل امیدوار
و مرا خونین بار در این مسلک بی کسی هایم غوطه ور میسازد
سلطان زخم های چند روز پیش
در نمک های سرخ قلب کینه بسته ام می خوابد
جای بازخوانی این ریزش را
از کدامین پیچش در انتهای این جاده بطلبم ؟
این بار خواهش چشمانت را از که بیابم ؟
و بوی نفس هایت را در اغوش کدام تنی استشمام کنم ؟
در جمود همین تفکرها می سایم
و در بوته های این باور ها رشد می کنم
تا که درختی گردم از نم زدگی های خوانش ها
تا که به دست یک کولی آب بنوشم
به دست یک روسپی بارور گردم
و به دست یک فرهیخته قطع شوم
چوب های من در تنور خانه ات خواهد سوخت
گرمای تنم به تو خواهد رسید
و من نیز سردی خود را به قلب تو خواهم داد
.
.
.
شعر از
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 23:36  توسط فرشاد
|
هان! با توام
در انتظار تجددم
زیبایی یک هراس طولانی
یک انفجار...
باوری که از نو من بخوانمش
جسارتی جدید
به تــقــدس تنهایی های من
بسان یک موج سرآهنی
بر هم زند این آرامش نا خواستنی
سرجهاز و چشم روشنی
برای عقد امیال من
.
یک نبرد بی همتا
با تمام کثرت لشکریان درد
با تمام سپاه نیرنگ و دشمنی
.
تو هم بیا
تو که به نازی گلشنی
در انتظار توام
ای سوار پنهان من
هان! با توام
کی با منی ؟
.
.
.
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 18:9  توسط فرشاد
|
همین ثانیه ها
از همین ثانیه هاست
تیک تاکش خنده ایست به قد کوتاه عقربه ها
بازی یکرنگ ساعت ها با انتظار طولانی
بازی تقویم خط خورده با ماژیک است
بازی تیله هایی که برهم خوردن باورهای ماست
می تپد در تف خاک
همچونان مهتابی که سرش ز بالای کوهی پیداست
و آن جیرجیرک که نوایش لالایی ماست
این قفس نبض آزادی هاست
پروازیست در اعماق شکوهی ناپدید
میله هایش جنس صحبت های ماست
لحظه هایی روشن.لحظه هایی خاموش
لحظه هایی پر از آفت پیدای صدا
لحظه هایی که در آن مرگ سرک می کشد از بالاها
لحظه هایی که تا میری آنجا پیداست
از همین ثانیه هاست
خنده ای بر قد کوتاه عقربه هاست
نقش آسمان بر کف اباد زمین
آن طرفتر آبیست که صدای شرشرش
خنده بر این مضحک بیخواب هواست
از همین ثانیه هاست
خنده ای بر قد کوتاه عقربه هاست
.
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 23:2  توسط فرشاد
|
من تو را میشناسم
من تو را شبیه باور کالی
در مسیر چینش تردید ها
من تو را طوفان نا بهنگاهی
بهنگام عبور قاصدکها
من تو را رنگ های درهم و مایوس وار
در طلوع روشن تقصیر ها میشناسم
من تو را یک مسیر بی انتهای بی سرانجام
در ظهور تلخی تقدیرها میشناسم
من تو را آتش نمرود
در فضای ذهنی ابراهیم
من تو را سیب سرخ حوا
در اندیشه ادمها
من تو را یک خطی
در موازات خطوط دیگر می شناسم
من تو را یک کابوس
بعد از یک خواب عمیق
بعد رویاهای خوب
من تو را اینگونه نه
خیلی بدتر از اینها میشناسم
.
.
..
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 17:50  توسط فرشاد
|
خیلی ها
تو هم دیدی و هم گفتی ... مثل خیلی ها
تو هم از گفتنت رنج می بردی....مثل خیلی ها
سکوتت جامه فریاد ماها بود...مثل خیلی ها
تو اوازت چراگاه نصیحت بود... مثل خیلی ها
این آواره گاه مردمان سیه جامه را بنگر
چه سنگین نفس هاشان در سینه محبوس است
دردیست آنان را که زبانش برنمی تابد
اشکارا در میان واژه ها می پرد این حرف هاشان
کیست اینجا از تبار قربانیان سالها پیش ؟
کیست ان کس نخست او پای بگذارد ؟
کیست آن بهشتی که بودن را نمی خواهد ؟
بر تنش بشکفته رنگی از جلوه مردم
مست در میان میدان پای میذارد
تمام ارزویش فریادی در میان میدان است
و اما محتسب گریبانش را سفت می چسبد
و اما خاک سردیست سوغات این فریاد
تو هم از پیش ما رفتی.....
مثل خیلی ها .....
شعر از :
فرشاد شکیب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 21:58  توسط فرشاد
|

افتاب جغرافبای من
آفتاب جغرافیای مغلوب وار من
امروز می خواهد از پس کدامین کوه حسرت فرا خیزد؟! و بعد از نمایاندن شکوه خود
از کدام طرف صورتش تمسخر وار ریش خندی از خاطره فرو بنشاند
من این افتاب را هر روز می بینم
همینکه در بستر خود برای غم هایم لا لایی می خوانم
خواب نازک وار احساساتم را در هم می شکند
مگر اینکه روزی بتوانم با ابر اشکهایم چهره اش را بپوشانم
بر تن سیاه من با سر پیکان انوار زردش می کشد
همچو فرود کچ بر صورت تخته سیاه
واژه هایی بی معنا , که هر چه می گردم در لغت نامه روزگار پیدایشان نمی کنم
مانند حس - مانند قلب - مانند درک
و همواره این ترس دیدار دوباره اش هر شبانه مرا مصلوب می کند
بروی صلیبی که محور عمودینش هنر و آن دیگری شعر هایم است
فردا دوباره او را خواهم دید
هر صبح او زودتر ز من از خواب بر می خیزد
دوباره پذیرای نیش خندش خواهم شد
و باز دوباره تنم در تجاوز نورهایش قرار خواهد گرفت
و باز فردا روزی دیگر است
ای کاش باران ببارد...
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 23:42  توسط فرشاد
|
پرت و پلا های ذهن مریض
در هیچ باوری نمی گنجد این ارزوها
کلاف های رشته شده امروز و فردا
سردرد می اورد , سردرد
خاموش چون ماه در گوشه ای کس کرده ام
کاش تاریخ نیز مرا فراموش کند
مانند روزی که به کل به دنیا نیامده ام
یا جایی که نباشم
یا حتی صدایم نزنند
مبهوت در اعماق اسمان مه گرفته حافظه های مشروط
و سطح مزحک و مسخره قرمز
جایی که بشر لم داده است
سرنوشتش یک داستانیست
که قافیه هایش هیچ کدام جور نمیشود
موهوم مقدار
تفننی به اسایش
از روی بهت خسته
و شرمگین از گرد غبار فضا
شعر از : ف.شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 23:51  توسط فرشاد
|
" طوفان "
از کنار جسم روزمرگی های من چه اسان می گذری
بی انکه که دفعه ای بدانی
که چه با شکوه طوفانی از جنس اب و اتش افکنده ای
بی انکه از تصویر پر تکرار خود در ایینه باور من خبردار باشی
.
چه رمز آلود است این دیر یافتگی
که مرا مجنون می کند و تو را دست در دست نسیم خیال پرواز می دهد
این تلائو ها چه بی وفا هستند
بی آنکه نظر کنند در سایه بی توجهی می سایند
.
این بار دل خود را به چه بفریبم
کودکی بود او را به باد می دادم
و چون پیری , جنبیدنش را سرزنش می کرم
و این عشق نمی دانم کی دست از سر من بر می دارد
.
تو مرا چه خوانده ای ؟
واژه ای که بی سر انجام حکایتم کنی ؟
یا سرگذشتی که با رقت از آن یاد می کنی
.
.
تو همچون این برگ می مانی
سبز ... سبز ... سبز
و من همچون این برگ می مانم
زرد ... زرد ... زرد
.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 10:44  توسط فرشاد
|
این ترانه را با من بخوان
.
این ترانه تکرار نمی شود دیگر
چرا که هر بارش هزار ناگفته بدان اضافه می گردد
و تا معکوس زیبایی ها در جریان کسوت خواهد پوسید و در خدعه مردمان شهر دفن خواهد شد
.
این ترانه تکرار نمی شود دیگر
چرا که هر حرفش را به طاق آدمیت نرسیده به فرش می چسبد
در دورتر ها موجی ابهتش را در میان ما خواهد شکست
و نیرنگ وار بر رودخانه ناگفته ها جریان خواهد گرفت
.
این ترانه را زیر لب زمزمه کن
گرگان به انتظار دریدنش پشت صخرها پنهانند
و هزاران ابلیس سرنوشتت را نا گوار می سازند
.
.
اما وقت تعلل نیست آخر
این لجن زار و در آن فرو رفتن سزاست
پیش آز آن که سر به زیر بری گفتن آغاز کن
.
این تابش را از سوی تیرگی ها تماشا کن
یادت نرود ، اینجا اسمان هم صادق نیست
اینجا باران هم نمی بارد
ابر گویی ؟ چه بی معنی , نشنیدست کسی نامی
خورشید ؟ همان دل کنده از بشر آن بالاست
.
فریادش بزن تا این سکوتی که با فریاد دیگران جاریست پایان یابد
فریادش بزن تا این ایینه های با یک تصویر به یکباره بشکنند
فریادش بزن تا این روز از کنار روزمرگی پرواز کند
.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:4  توسط فرشاد
|
برگ
کاش بهاری بودم
و یا زمستانی شاید
و حتی تابستان
و نه خزانی که نسیمی چون تو پاییرترم کند !!! .
کاش در انتظار یک پرسش بودم
و کلامی شاید
و حتی نگاهی ممکن
و نه جوابی که هر بار دل تنگ ترم کند
.
به کدام طاق عمودین می نگری ؟
نقش دیوار کاخ از خون من است
تمام این روشنایی که به گرد فضا می چرخد
زره ای از این تن رنجور من است
.
زمزمه گران واژه های درد دار
از کامشان سکوفه ها جاریست
و با تکرار چه غریبانه می زیند
.
در بند این فرو خفته باور تا چند و تا ساعت چند
خواهی تمدید کنی
.
بنگر ز چه روی این می چرخد
و توانش را به این قدر از کدام زات و فطرت می حوید
یقین از قلب آدمها
که وسعتی برابر با زمستان من است.
ف.شکیب!
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 22:11  توسط فرشاد
|
بـــــــــدم می اید
از صدای خود بی حضور تو بدم می اید
از تنهایی بی فکر تو بدم می آید
از شوق بی دیدار تو بدم می اید
از سکوت بدون فریادش بدم می آید
از عشق بدون بوسه هایش بدم می آید
.
من از این باغ , بدون دزدانه میوه چیدنش بدم می آید من از ارامش , بی تشویش گری از جنس تو بدم می آید
من از شعر , جز بی پردگی و گستاخیش بدم می آید
.
از برگ ریزان افسوس بار پاییز
از دوچرخه ای در انتظار تعمیر
از انگشتان نشانه رونده به مرگ
از زبان های سرخ و سرهای سبز
از افسانه های انسانهای نیک
بــــــــــــــــــــــــــدم می آید
.
اری, اینگونه است احساس من...
من جز تو از هر کسی بدم می آید
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 0:11  توسط فرشاد
|
"گـــــذرگاه"
چه بی مروت گذرگاهیست
در طول شانه های حسرت خواهی قدم زدن انگار
صدایی از ان سوی تو را می فریبد
گوشانت از این آرامش بی تکرار چه جای کوششی دارند
... این راه را با پای پیاده چه سخت می شود
.
چه بی اندازه گذر گاهیست
... اهسته اهسته قدم گذار
بر قفایت نگاهی نکن چرا که ورطه پر از تباهست
بازامدنت چه سود
دیریست که شکست با پاهای تو اشناست
و امروز یک قسم کافیست
که تو را در حضور ارزوهایت کوچک کند
.
چه لغزان گذرگاهیست
چگون کند مرد خفته خوابی
چرا که روزش به مثال شبش و شبش به مثال شب های دیگر است
به چه ماند نگاهی به سوار
همچو رستمی که خر همسایه را رخش می پندارند
و معتاد سر کوچه که در اندیشه هایش از خود سیاوش ساخته
و توجیه می کند که هر دو با اتش وقتیست می شناسند
.
چونان اب
چونان خاک
چونان باد
و چونان اتش
گذرگاهی ساخته از مه
و شن های سرسر
خس و برگش نماد جاودانگیست
و بر سر تاجی گذاشته از جنس بلور
آری این پستوی رویاهای ماست....
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 14:56  توسط فرشاد
|
حقیقتی پلید
بسان ستاره ای , بسان شب
می رسم در دل غروب قلب خود
به روحی از جنس روح تو
غمگین مزاج و درنده خو
.
تا ای سحر ، خورشید شبانه ام کی می کند طلوع ؟
راز الودان خفته در دل زمین
... پروازی در اوج را کی کنند تجربه ؟
از نهادش فراوان اه است و نفرین و کین
تا از سرش هزاران عاطفه تجلی می کند
خفته اند و صدای زنگ خدا هم بیدارشان نمی کند
.
گویی منش فسانه هستم و باقی حقیقتی پلید
کو در دل سیاهی شب باشد جا و مکان من
.
.
شعر از ف.شکیب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 17:56  توسط فرشاد
|
اشــــ........ک ماهــــــــــــــی
ما حیات می خواهیم
اینهمه جمع شده در بیغوله شهر
نواشان را به سردر رذل نامه های پارچه ای می کوبند
قطار غیرتشان در همین خیابان ها صوت می کشد
و دودی برخاسته که به چشم خودشان می رود
مشت هاشان وام دار شکوهیست که سخن می کنند
و بازتاب گران صافی جایی
... در قلب هاشان این همه کین بحر حیاتشان
شده از نگون بختی و شور بختی این ازاده های سر از دست کشیده اغاز می شود
تا کی از دست رفته ترین حق خود را از کوه دروغ ریا تمنا کنند ؟
سیه جامه گانند که افتابشان مدتی است طلوع نمی کند
آی مردم در رثای که می گریید ؟
امروزتان که چون فردا نیست
صحبت از شبه های متظاهر فرعون مآب می کنید ؟
شما چاوشانید و و از سر سپردگی شبنم خبر نیامدتان هنوز ؟
دارید این جان کاه ترین ترانه را بر که می خوانید ؟
آی مردم هوشیاریتان را ز کدام اختر سیاه در پیچش هزاران ساله اش منت ذارید ؟
در این میدان که پژمرده از ندیدن هاست
نگاه خود را بر این هرزه باور رها دارید
انبوه اندازه , کلان مقدار , سترگ حجم
بر این تابوی پرسش وار بد بخت بتازید
.
داروک من زیر چکمه های بی توجهی جان داد
جان ندارد او هنوز
ماهی ها کجایید ؟
آی ماهی ها ؟
صدای در اب مانده تان به گوشمان می رسد هنوز
ما از یاد بردگانیم در اعماق جلوه مهتاب گون
و قطراتی چند که به پیکر ماهی ها نمی رسد
آی ماهی ها ؟
صدایتان میرسد به ما هنوز
ایا در دل من هنوز نجوایی از ارامش جستجو می کنید ؟
در بغض من ترانه ام پیداست
هنوز از پس این اب, حماقت من را نظاره گر هستید ؟
.
تابوتش را ساخته اند
اعلامیه هایش به در و دیوار زار می زنند
در مجلس ختمش ناهار هم می دهند
دعا هم می خوانند
فاتحه هم می گویند
چقدر مغروق رنگ هایند انسانها
گوش تا گوش در ختمش همه چای می خورند
یادگار چه کسی است این مرده که فرزندش بر دم در دیده نمی شود
جوانمرگ این دریا
یکی با دیگری گفت : امروز یاری گرش باشیم یا فردا ؟
مگر فرقی نیز می کند ؟
انا لالله و انا الیه راجعون
.
.
آی مردم این شهر
تا کی خون را برای اب خواهید داد ؟
تا کی با اشکتان سیل به راه خواهید انداخت ؟
.
اینان تشنه اند
ما تشنه ایم
چرا که او تشنه است
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 19:59  توسط فرشاد
|
آهــــــن
- زنگ زد به آخر زنگ زد.
تو را چه می شود که با قبای رشک آلودت به گوی های افرینش انسان هجوم می بری ؟
مگر در پس نیزار آدمی چه صدا در پرده گوشت سنگینی روا داشته ؟
یا چه بتی تو را ستودن آموخته ؟
یا در این مرز قصور و منظور چه اصلی بر اصول تپش های هماهنگ قلبت گردی از ناتوانی پاشیده ؟
.
... زنگ زد به آخر زنگ زذ
.
بی هیچ دانسته ای که تو را پیش برد و نیز بی هیچ قانونی که دست از سر رموز این گاه و بی گاه جستنت بردارد
تو پای خود را در لجن زار پر جوشش ملعون,آلوده می کنی
تا به کی این کشتی در ورطه بی رمقی بادبان بریده,قطب نما شکسته,چهره دریده را بر دوش خواهی کشید
تا کی تو را افسون سراپا زرد تنفر که چراغی از شکایت به در آویخته از پی خواهد گرفت ؟
.
زنگ زد به آخر,زنگ زد
.
من هیچ می شوم چرا که به آخر پوچی تو , مرا می پوساند
من گیج می شوم,چرا که امیال تو شگفتی عظیم عقلم را از میان خواهد برد
من درگیر می شوم,چرا که دستانم در دستان پر فریب تو گیر کرده اند
.
زنگ زد به آخر زنگ زد
دانی چه ؟
آن آهنی که در ساختن بنیاد قلبم به کار بردی
.
.
.
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:29  توسط فرشاد
|
خـــــواب تقدیر
روزی به خواب می روی که دشتهای خیالت اکنده است با بوی تعفن زای حسرت
روزی که ساعت خود را با دلتنگی هایت کوک می کنی
و بی انکه شنا کنی در مفهوم عمیق آدمک ها فرو می روی
همچو باتلاقی شاید که گذشته تورا به همراه خود می بلعد
و هر نوا در پس سکوت توهم دفن میشود
و تو بلوغ خمیده لوبیای قهرامیز را می بینی
... تا که شاخه اش به نقابت گیر کند
و تو با او تا اوج حماقت های بی رحمانه ات پرواز کنی
و اب ناپاکی را بر تمام امید و ارزوهایت روان داری
.
تو به خواب می روی در حالی که عامیانه بودن مرگت را سرود می کنی
و ابشار اشک هایت آسیاب غم هایت را تکان می دهد
تو را وجودیست شایسته تقدیر
و من در پیشگاه تو در این فلوت احساس خود می دمم
و با انگشتانم حفرهای پلیدی را مسدود می کنم
تا گوشهایت را به صدای خوشی مهمان کنم
و قلبت را...
.
.
.
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:9  توسط فرشاد
|
"رهگذر"
کسی دارد بند احساسش را می شکافد با نسیم
ان یکی در سرخوشی , پرواز قلبش را تماشا می کند
رهگذر تفسیر لیلی را ز مجنون می کند پنهان
فردی از پشت شیشه به بخت پوشالیش فوهش می دهد
و اما این منم که خورشیدم به هنگام غروب , در پس کوههای بلند,کرده گیر
اما یک خیالی, خشت را در روی خشت دیگری
و عقلم مانده با مشتی خس و خاشاک دل
... و در اغازین حرف عشق
در مدح شروع روشنی
در حرف اغاز کلام
.
کسی از قول خود به تاجرها اواز می خواند
دیگری شعر خود را می فروشد به زمین
رهگذر ماسکی زده به پهنای خدا
چرا اسمان را در پشت شیشه عینک پر از دود می بیند
و من چشمم را با انکه می سوزد باز نگه می دارم
نمی دانم کدامین را باور کنم
سوزش چشمم یا که عینکهای سیاه
و شاید هر دو را
.
من کاجی را به وقت پاییز زرد می بینم
و تو درخت انگور باغچه را همواره سبز
و اما رهگذر هر که را از پشت باورهای خویش
روشنی را به تاریکی ها مهمان می کند
.
شعر از :
ف.شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:28  توسط فرشاد
|
"باز خـــــــــــــــــــــــوانی"
بی رحمانه در سرانجام خواسته هایت دفنم کن
که مرا هزار زنجیر بر پشت اسب جاهلیت تند می کشد
و این چراغی که بر باورهای من افکنده افتاب
جز نوری در قهقرای عمدی تمدن معنا نمی دهد
.
جز ترانه که با چشمانم می بینم باور نمی کنم
... که پر شده از حس غرور بر قوس روزمرگی
در کنج حرفهای من و تو
.
در قول کسی
این حیات من که لامپ سوخته ای می نماید
تو را در بند کشان
به شامگاه رشد و بلوغ ازلی خواهد برد
من خود را در این حادثه زمزمه کرده ام
من در این حادثه خود را
به حرف و نگاه و زمین گره زده ام
.
چه فایده که در آخر
بخواهم یا نخواهم
تو قهرمان داستان من می شوی
و من
بی انکه بخواهم بی رنگ تر از شماره صفحه های داستان
با سر انگشت های بی تفاوتی
کج می شوم تا بگذرم
.
شعر از:
ف.شکیب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:3  توسط فرشاد
|
آشنایم کن
و من را با ذردهایت آشنا کن/تمام اشک هایم اگر برای تو جاری نشود با اب شوری که از سر خماقت از گوشه چشمم بیرون میاید فرقی نمی کند
و من را با شادی هایت آشنا کن/که تمام خنده های من بی شوق تو تنها یک صدای بی وزن و مسخره است که تارهای صوتی مرا می لرزاند
اری . من را با دستهایت آشنا کن/ دستهای من اگر به سوی تو نیایند حرکت مر موزانه ای می نمایند که لحظه ای بدان نمی اندیشم
مرا با چشمهایت آشنا کن/که چشم های من بی تصویر تو همچو چشمان مرده ای هستند که دستی باید به رویش کشیده شود برای بستنش
مرا با من آشنا کن/ که این بی من , بی تو , تنها وحودی از مجموع ذره هایی بهم پیوسته از سر تقدیر و مشتی خاک است
بی پی نوشتی حتی شده مبهم از روی اجبار
و تصوراتی تلخ از حال و اینده
و بی صداترین مکثی که می توان میان حجای اول زندگی گذاشت
.
.
.
ف.شکیب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:25  توسط فرشاد
|
کوهی میان ابرها
آفتابی میان ابرهایی که باران را تو جیه می کنند
و کوهی میان بی منظور ترین راهی که به سوی ابدیت می رود
و دست و پایی که نه طاقت حرف دارند و نه سوال
که بازخوانش اینهمه تکرار جانی برابر خدا می طلبد
که از سر هزاران توجیه بیرون جستد
و لخت و عور میان حاشیه های نیلی ذهنت فراز اید
.
ساعت تو به میل من نیست و ساعت من به میل تو
و دورتری از نگاهی که تو را می جوید
و فقط خیالت بر پرده تصورش می نشیند
.
سرودی از نظری بی منظور
و تقصیری که سرنوشت من است
و اینقدر بند کلام شعر تا همه یک چیز را زمزمه کنند
خیالت رهایم نمی کند
.
ف.شکیب
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 3:19  توسط فرشاد
|