تبليغاتX
هر آنچه از دل برامد

هر آنچه از دل برامد

مجموعه شعرهای خودم , فرشاد شکیب

...آهن

آهــــــن



  1. زنگ زد به آخر زنگ زد.
    تو را چه می شود که با قبای رشک آلودت به گوی های افرینش انسان هجوم می بری ؟
    مگر در پس نیزار آدمی چه صدا در پرده گوشت سنگینی روا داشته ؟
    یا چه بتی تو را ستودن آموخته ؟
    یا در این مرز قصور و منظور چه اصلی بر اصول تپش های هماهنگ قلبت گردی از ناتوانی پاشیده ؟
    .
    ...
    زنگ زد به آخر زنگ زذ
    .
    بی هیچ دانسته ای که تو را پیش برد و نیز بی هیچ قانونی که دست از سر رموز این گاه و بی گاه جستنت بردارد
    تو پای خود را در لجن زار پر جوشش ملعون,آلوده می کنی
    تا به کی این کشتی در ورطه بی رمقی بادبان بریده,قطب نما شکسته,چهره دریده را بر دوش خواهی کشید
    تا کی تو را افسون سراپا زرد تنفر که چراغی از شکایت به در آویخته از پی خواهد گرفت ؟
    .
    زنگ زد به آخر,زنگ زد
    .
    من هیچ می شوم چرا که به آخر پوچی تو , مرا می پوساند
    من گیج می شوم,چرا که امیال تو شگفتی عظیم عقلم را از میان خواهد برد
    من درگیر می شوم,چرا که دستانم در دستان پر فریب تو گیر کرده اند
    .
    زنگ زد به آخر زنگ زد
    دانی چه ؟
    آن آهنی که در ساختن بنیاد قلبم به کار بردی
    .
    .
    .
    شعر از :

    ف.شکیب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:29  توسط فرشاد  | 

...خ

خـــــواب تقدیر

روزی به خواب می روی که دشتهای خیالت اکنده است با بوی تعفن زای حسرت
روزی که ساعت خود را با دلتنگی هایت کوک می کنی
و بی انکه شنا کنی در مفهوم عمیق آدمک ها فرو می روی
همچو باتلاقی شاید که گذشته تورا به همراه خود می بلعد
و هر نوا در پس سکوت توهم دفن میشود
و تو بلوغ خمیده لوبیای قهرامیز را می بینی
... تا که شاخه اش به نقابت گیر کند
و تو با او تا اوج حماقت های بی رحمانه ات پرواز کنی
و اب ناپاکی را بر تمام امید و ارزوهایت روان داری
.
تو به خواب می روی در حالی که عامیانه بودن مرگت را سرود می کنی
و ابشار اشک هایت آسیاب غم هایت را تکان می دهد
تو را وجودیست شایسته تقدیر
و من در پیشگاه تو در این فلوت احساس خود می دمم
و با انگشتانم حفرهای پلیدی را مسدود می کنم
تا گوشهایت را به صدای خوشی مهمان کنم
و قلبت را...
.
.
.
شعر از :
ف.شکیب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:9  توسط فرشاد  | 

...ر

"رهگذر"



کسی دارد بند احساسش را می شکافد با نسیم
ان یکی در سرخوشی , پرواز قلبش را تماشا می کند
رهگذر تفسیر لیلی را ز مجنون می کند پنهان
فردی از پشت شیشه به بخت پوشالیش فوهش می دهد
و اما این منم که خورشیدم به هنگام غروب , در پس کوههای بلند,کرده گیر
اما یک خیالی, خشت را در روی خشت دیگری
و عقلم مانده با مشتی خس و خاشاک دل
... و در اغازین حرف عشق
در مدح شروع روشنی
در حرف اغاز کلام
.
کسی از قول خود به تاجرها اواز می خواند
دیگری شعر خود را می فروشد به زمین
رهگذر ماسکی زده به پهنای خدا
چرا اسمان را در پشت شیشه عینک پر از دود می بیند
و من چشمم را با انکه می سوزد باز نگه می دارم
نمی دانم کدامین را باور کنم
سوزش چشمم یا که عینکهای سیاه
و شاید هر دو را
.
من کاجی را به وقت پاییز زرد می بینم
و تو درخت انگور باغچه را همواره سبز
و اما رهگذر هر که را از پشت باورهای خویش
روشنی را به تاریکی ها مهمان می کند
.
شعر از :
ف.شکیب

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:28  توسط فرشاد  | 

...ب

"باز خـــــــــــــــــــــــوانی"


بی رحمانه در سرانجام خواسته هایت دفنم کن
که مرا هزار زنجیر بر پشت اسب جاهلیت تند می کشد
و این چراغی که بر باورهای من افکنده افتاب
جز نوری در قهقرای عمدی تمدن معنا نمی دهد
.
جز ترانه که با چشمانم می بینم باور نمی کنم
... که پر شده از حس غرور بر قوس روزمرگی
در کنج حرفهای من و تو
.
در قول کسی
این حیات من که لامپ سوخته ای می نماید
تو را در بند کشان
به شامگاه رشد و بلوغ ازلی خواهد برد
من خود را در این حادثه زمزمه کرده ام
من در این حادثه خود را
به حرف و نگاه و زمین گره زده ام
.
چه فایده که در آخر
بخواهم یا نخواهم
تو قهرمان داستان من می شوی
و من
بی انکه بخواهم بی رنگ تر از شماره صفحه های داستان
با سر انگشت های بی تفاوتی
کج می شوم تا بگذرم
.
شعر از:
ف.شکیب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:3  توسط فرشاد  | 

آ


آشنایم کن



و من را با ذردهایت آشنا کن/تمام اشک هایم اگر برای تو جاری نشود با اب شوری که از سر خماقت از گوشه چشمم بیرون میاید فرقی نمی کند
و من را با شادی هایت آشنا کن/که تمام خنده های من بی شوق تو تنها یک صدای بی وزن و مسخره است که تارهای صوتی مرا می لرزاند

اری . من را با دستهایت آشنا کن/ دستهای من اگر به سوی تو نیایند حرکت مر موزانه ای می نمایند که لحظه ای بدان نمی اندیشم

مرا با چشمهایت آشنا کن/که چشم های من بی تصویر تو همچو چشمان مرده ای هستند که دستی باید به رویش کشیده شود برای بستنش

مرا با من آشنا کن/ که این بی من , بی تو , تنها وحودی از مجموع ذره هایی بهم پیوسته از سر تقدیر و مشتی خاک است
بی پی نوشتی حتی شده مبهم از روی اجبار
و تصوراتی تلخ از حال و اینده
و بی صداترین مکثی که می توان میان حجای اول زندگی گذاشت
.
.
.
ف.شکیب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:25  توسط فرشاد  | 

......

کوهی میان ابرها



آفتابی میان ابرهایی که باران را تو جیه می کنند
و کوهی میان بی منظور ترین راهی که به سوی ابدیت می رود
و دست و پایی که نه طاقت حرف دارند و نه سوال
که بازخوانش اینهمه تکرار جانی برابر خدا می طلبد
که از سر هزاران توجیه بیرون جستد
و لخت و عور میان حاشیه های نیلی ذهنت فراز اید
.
ساعت تو به میل من نیست و ساعت من به میل تو
و دورتری از نگاهی که تو را می جوید
و فقط خیالت بر پرده تصورش می نشیند
.
سرودی از نظری بی منظور
و تقصیری که سرنوشت من است
و اینقدر بند کلام شعر تا همه یک چیز را زمزمه کنند
خیالت رهایم نمی کند
.
ف.شکیب

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 3:19  توسط فرشاد  | 

...........

اندک دلگیری


چه اندک دلگیرم از تو

و چه بسیار ذلتنگ تو ام
چه اندازه تو را از پس واژهای بی معنا بخوانم
وقتی که عمیترین ارتباط را با نام تو دارم
وقتی چشمه اندوهم در برابر سیل چشمهایت خشک می شود
و پرواز قلبم در چمن زار غرور بی جایم مدام با دست تو سنگ می خورد
.
تو مرا همچو نغمه ای شیرین در پس سخترین لحظه ها می خوانی
و شعر کوچک من , کنار نام زیبای تو هماهنگ می شود
و ثانیه های بی تو بودن پایان می یابد
و صد هزار لبخند مهمان لبانت می شود
و من صاحب لبخند های توام
.
می توانم عبور تو را دلنشین ترین حضور بی ریا خوانم
که نسیمی پر شده از احساس زمان را به سوی من می خواند
و شوق و اشتیاق من در آینه باور و عشق تو نشان می یابد
حتی شده کج و سست
حتی شده بی قافیه و بی وزن
کلام من بر سر انگشتان وفاداری تو همچو انگشتری از یاقوت سبز نقش می بندد
.
و حتی باز روشن تر از هر اندیشه ای ، عشق من به تو اثبات می شود
و سپس به خودم که مانا ترین درک من از نمناکی چشمانم است
.
چه اندک دلگیرم از تو
و چه بسیار دلتنگ توام

.

ف.شکیب

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 12:26  توسط فرشاد  | 

...

جمله
آری گویی همه چیز یک واژه می شود
تمام ستاره ها هم ارز ترانه می شود
یک حرف به قدرت یک دیوان شعر
... بر سر تمام اصول و قواعد می کوبد
.
یک نشان و علامت بی افروغ
فروغ دیدگان خورشید می شود
احساس پروانه برابر احساس عشق می شود
.
باورهای من با باورهای تو یکی می شود
باور های تو یک آن بی نشانه می شود
.
صدای جیرجیرکها ملودی اهنگی می شود
تمام زرات هوا بوی خوشتر می دهند
تمام غم ها هم رنگ شادی می شود
.
آب حوض خانه پر می شود
چشمان نا بینا , بینا می شد
دستان علیل توانا می شد
زبان الکن شیوا می شود
.
وقتی تو یک جمله را از روی زبان و دندانت لیز می دهی
ان جمله که می گویی " دوستت دارم"
.
ف.شکیب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:13  توسط فرشاد  | 

.....

ابی تر از ابی



تو از امید می گویی , از روزهای روشن تر
من اما از زمینم من ، کسی از یاد برده کیش و مهرش را
مرا در یاد تو اندک اگر باشد
تو را من خوب در یاد دارم ، کسی پر مهر و همدردم
ستون خاطراتت را پر از تنهایی افکار خود دیدم
و اما داشتنت، خود یاد من هم هست
تو یک سرتاسر از جانم دوخته ای تارپودم را
دلم را در وجودت کردی اسیرش نیز
.
حرفی نیست،رنگی نیست
تمام رنگهایم ، رنگ حرفم نیست
برخی از دلتنگی و شک و تردید است
و چه کم خط و کم حرفند
حرفهایی کو از دلم می شود جاری
.
نشانی نیست , بختی نیست
تمام بخت من در انتهای کوچه بم بست تهدید است
تمام راز من یک صحبت موهوم از راز مردم هست
و اری بی نشان ، بی بخت
هر دو یکسان است
.
چه کس می گوید خواستن عین توانستن هست
بین این این دو یقینا فاصله هم هست
کمی از آن بکاهی کمی از این
اگر می شد همه اکنون خدا بودند
اگر می شد شعرهایم عیان بودند
اگر می شد تا تو لب را بر سخن می گشودی باز
این تپش های بی سر انجام قطع می شد
اگر می شد قافیه می یافت پایان
اگر می شد شدن را اینقدر صرف نمی کردم
اگر می شد ، "اگر" نمی گفتم
.

.
.

ف.شکیب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:12  توسط فرشاد  | 

...

((( همه چیز پنهان است )))

من در اوج پر فریب حماقت
تمام جرئت دلم را دفن کردم
ندارم جز از اندیشه ای رنگ رو رفته
... ان هم پر از ندامت
که پشیزی هم نمی ارزد
.
من یک دنیا غم قلبم را
در پشت لبخند هایم پنهان کردم
وقتی که می بینم اسمان افکارم مه آلود است
دگر باران احساس بیارید یا نبارد
بخواهد یا نخواهد
.
من تمام حرفهایم را
پشت شعرهایم پنهان کردم
یک موسیقی بی منظور
که تمام الات ضربش پشت پرده نواخته می شود
.
من نگاهم را به زمین
پشت نگاه آسمانی بعضی ها پنهان کردم
شاید بی منطق باشد و عجیب
اما 2 ضربدر 2 به خدا 4 نمی شود
.
همه چیزم پنهان است
همچو دلی که دلبرش گم شده باشد.
.
ف.شکیب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:55  توسط فرشاد  | 

تمام وجود من با تو شعر می گوید

تمام وجود من با تو شعر می گوید


گوش می کنم ، صدایت را می خواهم

چشمان من منتظر تبلور تصویر تواند

دستانم را در گرمای دستانت جاوید دار

که تمام وجود من با تو به پرواز در می آید

.

می خواهم زبانم فقط با اسم تو سخن کند

می خواهم لبانم فقط برای تو بجنبند

و می خواهم پاهایم فقط به قصد تو قدم زنند

.

تمام وجود و حس و خونم برای تو جریان دارد

تمام استخوان و سلول هایم برای تو زنده اند

و تمام حجم قلبم برای تو می تپد

.

این روح من در کالبد بی جان اندیشه

و در قالب بی معنای عقل و منطق

پر از موهومات و توهم و خیال نا ممکن

یا که هوس های رنگین و پر جوشش

از بازگو کردن هر نامی جز تو ممنوع شدست

.

با من سخن بکن

در من نگاه کن

من را صدا بزن

که هر بار می میرم از پرسش

که هر باز باز می ایستم از پاسخ

.

.

.

ف.شکیب


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:34  توسط فرشاد  | 

شعر " همان ها "

شعر از خودم


همان ها



من از آوای رنگین زمین بودم, نبودم ؟


پر از خواهش پر از احساس

پر از امواج گوناگون
 همانها که به سر خود را

به تاجم کرده ام مانند


 همانها که تو یک بار شباهنگام
 

 دلم بردی کردی اسیرم

 خاطرت هست ؟


مرا در عمق شک و پر از تردید
 تو هم آسوده و پر مغز
 هر دو با هم گشودیم بال

و اینک در زمین این من و این تو

 شاید اینهمه از درد من باشد


 همان دردی که از زخمی
       ..........................        پر از شوری عشقت بود
                      ........................................                همان عشقی که آغاز سلامت شد
.
عزیزم من عاشقترین بودم , نبودم ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 0:1  توسط فرشاد  | 

"شعر از خودم"

..
(((پایان در آغاز گیسویت پنهان است)))


سفر یک انتظار طولانیست
همچو گیسویت
عشق پر رمز و راز پیچیدست
همچو حرفهایت
من در انتهای این مسیر می مانم
در اغاز رفتن پنهانم
و سراسر اندوه جانم را گرفته
و رنجی دارد جانم را می ساید...
.
.
ای تو که مرگ لبانم به نگاه توست
ای انگه تولد ذهنم را تجلی کردی
در این گوشه نمور تنهایی
اگر شد
اگر می شد
اگر خواهد شد
هیچ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:46  توسط فرشاد  | 

آن لحظه ها را خوب به یاد دارم

شعر از خودم


آن لحظه ها را خوب به یاد دارم


دستهایت مرا کودکی می کرد

وآن نگاهت می درید پرده حیایم را

در آغوشم می گرفتمت

می شنیدم صدای قلبت را

نفسهایت فضای ذهنم را پر می کرد

و من را خالی می کرد از من

لبهایت مرا می برد

به آسمان هفتم پسم می داد

تا تو دمای تنم را بالا می بردی

تپشهای قلبم فزونی می یافت

و با هر ندا اسمت را صدا می زد

این قلبم آن اسم زیبایت را

.

دست بر رخ تو می کشیدم من

ان لحظه گویا بی نهایت بود

دنیا  یک نقطه می شد گویی

و آن ثانیه های با تو بودن بود

.

دوست داشتم فیلمی بدون پایان بود

ساعتها چه سریع می گذشتند

اما با تو بودن غنیمت بود

.

گذشت لحظهایم و تو رفتی و بد جور نگاهم کردی



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:12  توسط فرشاد  | 

خوابهایی پر از رنگ رویای تو

شعر از خودم


خوابهایی پر از رنگ رویای تو


هنوز هم به خوابم تو را می بینم

از خیالم سفر نکرده ای هستی

هنوز هم به خوابم تو را می بینم

از نگاهم حذر نکره ای هستی

.

خواب من خواب موج و پروانه

یادگار روزگار تنهایست

یا که پر التهاب و دهشتناک

روز امتحان و برگه خالیست

.

اما خواب تو صد لحظه شیرین

چونان آشتی آن ویس و آن رامین

خواب من اگرچه کوتاه است

اما برای من مانند بیداریست

.

هنوز هم به خوابم تو را می بینم

از خیالم سفر نکرده ای هستی

هنوز هم به خوابم تو را می بینم

از نگاهم حذر نکره ای هستی

.

خواب هر کس نشانی از یک روز

یا که شب من نمی دانم

خواب من خواب یوسف است انگاز

پر از ماه و ستاره های کیهانی

.

تعبیر خوابهایم را نمی دانم

چه خوش بختی چه بد بختی

برایم مهم نیست چه من دیدم

فقط بگو....تو می آیی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:11  توسط فرشاد  | 

زبان بی زبانی

شعر از خودم


زبان بی زبانی


نمی خواهم بگویم از تو من ترسیده ام آری

نمی خواهم بسازم من کلامی چند

که چندی بعد پشیمان گردم از گفته

ولیکن در دلم چیزیست که نیستم بر گفتش رازی

و این شاید پر از تردید باشد

.

گفتش درد جان کاه و شرر افزاست

نگفتن پرده افسوس ، منکر عظماست

و این گفتن یا نگفتن می دهد آزار

بگویم در غروب دلشورگی تا صبح می تابم

نگویم این دل سرد و غمین تا صبح می گرید

می خواهم آنی بر دلت بنشینم و اسرار باز گویم

و این شاید بازی بی مزه واژها با عشق باشد

.

دهام بسته می بینی اما

در دلم حرفها نا گفته دارم

بگذار بگذرد قدری

تا بدانی زبان قلبم را

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:2  توسط فرشاد  | 

شعر از خودم


بازي ساعتها


درست يازده شب بود

تمام ساعتها مرده بودند

از خيالم گذر مي كردي و به تو چنگ مي زدم

مي خواستم مال من باشي

مي خواهم مال من باشي

حتي اگر فرسنگها راه بينمان باشند

حتي شده با شبيخون تقويم و ساعت و سال مي جنگم


درست يازده شب بود

كه به تو فكر مي كردم

تو پاي حرفهايم مي نشتي

و من غرق مي شدم به چشمانت


تو را مي خواستم

تو را مي خواهم

اي ناگفته ترين راز

اي امتداد آن


درست يازده شب بود

تو نبودي و من

بودنت را دعا مي كردم


اي پري مانند

تو را مي خواستم

تو را مي خواهم

مي خواستم به تو بگويم اما....

.

.

.

اينك هشت و نيم صبح

آري ديشب خوابم برد

اما هنوز تو را مي خواهم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:14  توسط فرشاد  | 

شعر " دنیا و عشق "

شعر از خودم


عشق و دنیا


نمی دانم برای تو یعنی چه این دنیا

اما برای من عددی برابر آدمها

و گاه بیشتر حتی


و اما عشق

و عشق اما

بی منتها , یکتا

.

.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:22  توسط فرشاد  | 

شعر " ای خدا "

شعر از خودم

 

ای خدا

 

 

وقتی که می خواهم

نشته در افق

 دست در گردن شعر

عشق در گرده آب

یاد خدا را بکنم

وقتی که می خواهم

کلام جاری بکنم

واژه ها را به رستگاری مهمان بکنم

بیشترین و بهترین را گویم

ای خدا

خدای اب و افق و شعر

تو را به اندازه اندوه

به اندازه غم

به قدر بدبختی بین بشر

و قدر کینه ها

دوستت دارم

تعجب نکن

از این بیشتری نیست در دنیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:15  توسط فرشاد  | 

جوابیه

به ادراه ارشاد عزیز :


پیام شما به دست من رسید .

در ابتدا انتظار داشتم اداره ای که حامی هنر مندان و شاعران نویسندگان است با ادبیاتی به مراتب بهتر و سنگین تر سخن کند و واژه ها و الفاظی چون " جناب مجوز کتابت رو از کجا می گیری " - " به تو اخطار می دم تا جمع کنی " - " کارهای زشت " به کار نبرد چرا که مصلحت نیست پرچم داران هنر اینقدر با لحنی غیر اخلاقی حرف بزنند .

نمی دانم منظور شما از کارهای زشت چیست ولی شما می توانستید و همچنان می توانید با همان شماره تماس با بنده تماس بگیرید تا من شرح داستان را به شما بازگو کنم .


ادب مرد به ز دولت اوست .


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 11:56  توسط فرشاد  | 

شعر " چشمهایت "

نگاهت را می خواهم

                     کلامت را می دانم

                                       و حرفهای تو در زبان من تجلی می یابند


و درخت تاک عشقت بروی خشت دیوار عشقم می چسبد


                     من اگر صحرایی باشم

                                          تو بارانی

                      اگر سیاهی باشم

                                         تو مهتابی

                       و اگر اغاز

                                      تو پایانی


 

و ان چشمهایت

                     که حرفهای مرا می فهمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 9:8  توسط فرشاد  | 

ترانه " قلب تو "

برای اولین بار یه ترانه گفتم :

با تو شعرام شرو میشن
با تو حرفام تموم میشه
از تو گفتن آسونه اما
بی تو بودن حروم میشه

میشه با تو یه عمری رو
بدون حرف دیگرون سر کرد
با تو میشه یه دنیا رو
تو قلب اسمون جا کرد

با تو میشه از صداقت خوند
با تو میشه با رفاقت موند
میشه با صدای اون سازت
از تو به شاپرکها گفت

اگه میشه بمون پیشم
اگه دیره نرو برگرد
اگه هستی میگم هستم
اگه موندی بگو موندم
.
.
.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 17:1  توسط فرشاد  | 

شعر نشانی

شعر از خودم
نشانی


گفتند که زدنند نامم در کوی بی نشانی ها

در کوی آن کو ندارد پا

چو می رقصد ساعتش می شود مردود

و آهنگ ضمیرش می شود روشن


به آنان کو ندارد اسم

بخشیده اسمش به القاب هپروتی چند

می کند زمزمه گر شود چندی

دل خوش است این دم چون می آید می رود


دوستم

جان من

پاک کن اسمم

شاید مرا در  مردگان بودن

شایسته تر باشد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:40  توسط فرشاد  | 

بدیع

بزودی :




         بدیع       مجموعه شعرهای خودم



با همکاری طراحان و نقاشان و خطاطان ......


و به همراه نسخه صوتی تمام شعرها با صدای خودم  در یک لوح فشرده....


منتظر باشید ...



( می پرسید چرا شعر نمی گم همینه علتش )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 11:11  توسط فرشاد  | 

شعر " غلط های املایی "

شعر از خودم


غلط های املایی


در غم زبان لالم بگذار بگریم من

کین همه حرفم کجا اعتنا دارد

وقتی خودم در دیکته غلط دارم


نمی دانم عشق را با کدام شور می خوانند

شور را با کدام شعر می گویند

شعر را با کدام شهر می دانند


نمی دانم حرف را با کدام ها می گویند

با حسن یا که با حسن کلام

یا که با یک دو چشم بی زبان

یا که با سیرابی و مغز و زبان

کان  تلیتش همانا مغز باشد

مغز ما نه مغز دیگران


و صدها چنین غلط هایم

که روزگار با رنگ قرمز

زیرش خط می کشد

وز نمره آبرویم کم می کند


چگونه بر کفگیر ته دیگم اغرار کنم

چگونه از دست دروغهایم فرار کنم

چگونه به تو نگاه کنم


یک حرف نگفتم که به کار اید

چرا که هیچ نگاهی در میانه نبود

میان نگاه و حرف منازعه سر می گیرد

خدا کند که حرف نگردد پیروز

چرا که من انقدر حرف می زنم

و باز آنقدر می زنم

که زیر چشم گوشها کبود می شود

و گوش از شنیدن کور می شود


بچگانه تر از این نیست

که با فریاد بگویم من

حرف پیروز شد

حرفی که هر کلامش فاجعه است

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 23:17  توسط فرشاد  | 

شعر " آن ولایت کو در آن بودم "

شعر از خودم


آن ولایت کو در آن بودم


مـرا در آن ولایــــت همی خـــوانند بی مآمن

هــــمانا کــــو گرفتنــــدش منــــــش از مــن

همان را کو گریزانم از او هر روز و هر شب را

هـــــمان کو عــــاقلان در آن و مــــــن کودن

کنــــــون هر دم به یـــــــادش بی امان گریه

فـــــرستم از ازل مــــــــن نالـــــه و شــــیون

شکســــــته بال و پر روزم ســـــیه گــــشت

چـــــو بیگــــانه شـــدش از او ســــر و دامن

بگردانم سرم در حـــول این درد و محــــزونم

تا ببینم این فلـــــک کــــی می شود روشن

هـــــمه آســــان بــــگردد گــــر بــــدانم من

خنده ام با کیست ؟ با دوســـت یا دشمن ؟

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:13  توسط فرشاد  | 

شعر " تردید "

شعر از خودم


تردید


انکار برایم سخت است

ولیکن در من تزریق می کنند

آسمان را آبی نمی بینم

در جایی که به شکست نذر می کنند

با کسی سخن نمی گویم

وقتی که مترسکها نگاهم می کنند


گاه در یک نقطه خلاصه می شوم

گاه می شوم یک خط

نقطه پایان یک جمله شاید

خطی بعد از خط دیگری

گاهی نفس را یک قفس میبینم

گاهی قفس را یک نفس می بینم

در آغاز خطوط زندگی شاید

در نقطه عطف عاشقی باشد


به ترانه ای که زندان بان و زندانی

با هم زمزمه می کنند

شک دارم

اما نمی دانم هایم را می کنم باور

ولی از تردید بیزارم

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 16:33  توسط فرشاد  | 

شعر " پناه "

شعر از خودم


پناه



از گوشه اتاق من کسی گذشت

صدایش کردم

برگشت و با اندک مکس

از تردید شد خالی

نگاهش را دوخت

به صف افکارم


این منم انکه کسی را داشت دوست

ز تنهایی اینجا پیچیدم

دوستان مرگ دلم را کشتند

من نیز هوا را چیدم


داشت می رفت باز صدایش کردم

ساز کلامش باز شکفت

چه بی معنا نگاهم می کرد


با غزل سازی گفت

کسی زد صدایم انگار

زدم از خانمان بیرون

گرفتم در دستم چتر

ولی افسوس باز باران نگرفت

راهی رایحه دوست شدم

همه را با نور صدا می کردم

یک صدا نه هزار صدایم می بود

ولی اما نه که اینطور

بحر هر شخص هزاری می بود


حال کنونش می رفت

ازجا پریدم گرفتم دستش

به مهربانی نگاهم می کرد

اندکی دستم فشرد


من خسته از تکرارم

گوش کن او می گفت

از ناکجا صدا می اید

گویی باز می شود یک در

و از آن می آید

بوی تعفن این غار

بوی شعرهای بیمار

بوی انجماد هفته

بوی شاعر بیکار

ولی باز دارم حرف


کشید از دستم دست

من باید بروم

با بلندی گفتم

نگفتی حرفت ؟


خطوط نگاهم را شکست

سرش انداخت زمین

زیر لب با من گفت

من یکی دارم دوست

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:32  توسط فرشاد  | 

شعر " بی محلی ساخته ام "

شعر از خودم

تقدیم همه نادان ها !!!


بی محلی ساخته ام


توان صدای تو به افلاک می رود

آسمان تهمت می کند روشن

دشمنی ها خنجرش گردد تیز

ما نیز بی چیز کنیم تماشایت

نه بیاندازیمت حرفی

نه بیاندازیمت در دردی

چرا که حسابمان را با تو یکی نمی کنیم

با تو که حسابت دار مکافات است


بی جان تر از منطقت

بی جانی گیرد از عقل

و چون جانی

بر احساست بی امان می تازد

و تو عاطفه را چال می کنی


مسائل کردی مبهم

بر فراز نا گفته ها می روی

پیرامونت همش صداست

بر تو می ورزم افسوس

که لباس جهلت

در افتاب روزگار

روی بند کلام

نه بند می شود

نه گردد خشک

.

.

.

چه خروسی تو که وقتی نشناسی ور نه

من ز هر عربده ای بی محلی ساخته ام

( استاد شهریار )

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0:52  توسط فرشاد  | 

شعر " ما چه باشیم "

شعر از خودم


ما چه باشیم


آرمیده ام به صدای شکوه های تو

کز هر سو برم می گیرد

می پیچد این فضای خسته دور سرم

آه می کشم و کمرم میگیرد

من بارها در صدای تو می میرم

ولی تو مرا با نگاهت زنده می کنی

تمام امیدم را خنده می کنی

خود را خدای و مرا بنده می کنی

چون تو را می ستایم

از فلک می ستانم جان

به کلام می تابم و به حرف می آیم


از بالای بلندی ها

نغمه ات در گوشم

میشنوم , می دهم پاسخ

به جواب نمی رسم و میشود بمب بست

همه راههای پیشین


بر سرنوشت من دستی کشیده ای

از روشنی ها گویی چشیده ای

که مرا خراب می کنی

که مرا در چشمانت غرق می کنی


هر کجا باشم

در این هوا یا در هوای تو

در نگاه بی امان تو

در معرض تیر بی مکان تو

تویی و فقط تو


این شعر ابتدایش این بود

هر چه هست بگیر از من

آن نگاهت را نه

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:54  توسط فرشاد  |