طعم تلخ تو

تو را من میشناسم ای اواز غریب
ای که حضورت خطی درشت در دفتر عمرم نگاشته است و باوری سخت در وجودم کاشته
که همسان هر اعتقاد دیگری حکم فرماست
و این جاویدانه نگاهت در نی نی چشمانت هنوز بر خستگی چشمان فرو افتاده ام پیداست
و هر صبح بیدار باش نسیم وجودت از طلب پوچ من تماشاییست
و شباهنگام صدهزاران افسوس با یک مزه تلخ میهمان من اند

 


. شعر از فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 19:17 | نویسنده : فرشاد |

لبخند

این لحظه ها بوی عشق میدهند
وقتی که معنای بودنت را زمزمه می کنند
و ثانیه هایی که با به یاد تو بودن می گذرند
همین زیباست، همین تجسم حضورت تا ابد
اینکه نمی توان هیچ ابر سیاهی را بر تن عاطفه و احساس دید
و در بی کرانه های دریای امیدت لبخند زد

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : یکشنبه سوم فروردین 1393 | 0:59 | نویسنده : فرشاد |


نگاه



هیچ آینه ای جستن را نمی تابد
مگر جام جمشیدی باشد اگر
نقره فام و بی لکه
تا توان به اندازه یک عمر زل زد
به عمق گرد آبه سیاهی ها
که راستی و دروغش را توان فهمید
هم قفس دارد و هم بالا پوش
و هم بارانیست . . .
می خواند با تو این حضور من
ای نگاه ژرف پیکر

َشعر از :

فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 22:47 | نویسنده : فرشاد |

قدمــــــــــــــــــــــــگاه




تا انتهای کرانه فریفتن راهی نیست
وقتی که نامت جز شراره های ستم معنی نمی دهد
دست آویز رفت و شد ثانیه ها باشی
که بی رحمانه چون موج بر تن رنجور تو سایه ها می افکند
و چراغی که از غرورت ساخته ای راهی نمی نمایاند باز
شیشه عمرت هم هست همین غرور
که از گذشتن و گذشته هایت به یادگار داری
می شود با شوقی سرآکنده از حماقت خویش
                                                   خاکی را قدم بگذاری
                                       و در پایان راهت مقصدی از جنس آغازی دوباره پیدا کنی
.
چه باشد منزل گاه تو
اینچنین شتابات رفتنت را روشن می سازد . . .

شعر از :

فرشاد شکیب



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 22:14 | نویسنده : فرشاد |


حماسه

در نهایت امکان رخنه کرده ای
و ابتدایی ترین وجود تو آغاز واژه است
همراه میشوی با صد هزاران کلام خوش
این چینش غریب تو جای پرسش است ؟!
به معنی تو مفهوم می دهی
ذات گشایش از اذهان مختلف
یک حرف باشدم اگر می ستایم تو را
با این نگاره های در یاد ماندنی
با این سرود پر اضطراب خود
در لفافه ای ظریف
این یک حماسه است . . .

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 22:1 | نویسنده : فرشاد |

هذیان


واژه هایت طعم هذیان می دهند
و بند کلماتت در شنیدار کسی استوار نیست
آنی که لبانت گشوده می شود
هیچ کس به دنبال صدایت نمی گردد
خاموشیت نیک تر می نماید گاه
قدر حرف هایت را هم کسی نمی داند
بگویی یا نگویی ، فرقی ندارد باز
طلسم لب دوختگانی تو
فریادت هرچند بلند، هم وزن سکوت ممتد است، آری
تو هذیانی خود هذیان ...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 | 22:43 | نویسنده : فرشاد |
"پاییز نبودنت"


صدایی میشنوم
از آن دوردست ابهامات خیال تو
از رشته های شنوای تشویش گرانه ات
از جنس نبودنت
و هم طبع زمانی که بی تو می گذرد
بارقه های امیدی که در جریان فراموشی جان می بازد
و رنگ کهنه شونده تصویرت در قاب بلور
این زخم سیاه کهنه تردید هاست
همچون نوای باد گذرنده از میان برگهای درخت پیر
پاییز ، پاییز . . .
پاییز نبودنت

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه دهم آبان 1392 | 22:11 | نویسنده : فرشاد |
بی اندیشه باران



غرقه در نیل خاطرات توام
بی اندیشه باران
و هزاران بار از حضور تو پر و خالی می گردم
تا که در بیشه اندیشه های خویش تو را جستجو کنم
در پس کدامین خورشیدی ؟
که انوارت در هجوم تفکرات من هستند ؟
و در کدامین نقطه جغرافیای قلب من سکنی گزیده ای ؟
و نام مدار بودنت چیست ؟
می شود در پی لرزه های دستان تو حرف زد
و در غریبانه ترین شادی هایت گریست
تو بوی خاک می دهی
که جوانه هایت در رقم بودن معنای تازگی هستند
می ستایم تو را با آنکه نیستی
تورا تاریخی سزاوار ستایش است...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : پنجشنبه دوم آبان 1392 | 11:14 | نویسنده : فرشاد |

سطر

مرا با من تو معنی کن
تک تک واژه هایم را با حضورت تلفظ کن
و سطری هم برای خودت بگذار
تا که من زیباترین خط نوشتم را به جای بگذارم
و از تو برای دنیای خالی از بی تو بودن بگویم باز
چه نکوهش ها خواهم کرد
و چه نقطه هایی که در پایان مسیر بودنت خواهم گذاشت
جایی هم برای قلم خوردهایم لازم است
و جمله هایی از تو که خط می زنم
و در پایان این نامه
.
.
.
.
ارادتمند...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 22:48 | نویسنده : فرشاد |
حرف هایی که...


مجموعه شعر های فرشاد شکیب

شهریور 92
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

(سومین مجموعه شعر چاپ شده از فرشاد شکیب)

لینک دانلود :

http://mihanbit.com/download/52a959156363f/e-book2.pdf



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 | 16:48 | نویسنده : فرشاد |

سیاه لشکر


تو تنهایی
در این عمق سکوتت نیست چون من
نه ضربی بر دردت می کوبد و نه حسی روی تو آغاز می گردد
سیاهه لشکر این روزگاری تو
آسمانت کوته اندام و زمینت پست
خانه ات ده کوره ای کوچک
در آن محدوده کو در نقشه حتی نیست
چراغت نوری از خورشید نیست
نمی پوشند سقفت را اختران
انتظارت یک خیال خالی پوچ است
ان روزی که می بینی در این تقویم عمرت نیست
روزهایت در پی هم خط می خورند
هر روز تعطیل...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 | 18:44 | نویسنده : فرشاد |

بخوان...

بخوان نام مرا...
بخوان که خواندنت خواناترین وجه ممکن است
و حضور تو حتی با کوتاه شده ترین کلامت
دوست داشتنت را در من آغاز می کند
رنگ زندگی های من همین است
که تو بیایی با یک "علامت سوال" از دورترین نقطه
و مالک احساسات من باشی...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | 18:38 | نویسنده : فرشاد |

بوی حادثه

و من مبهوت توام اما تو نیستی
می جویمت در لابه لای این خاک خسته
کجای خاطره پنهان شدی ؟
به کدام سوی این وادی گریخته ای ؟
و من وزن عبور تو را می دانم
هنوز از میان حادثه بویت می آید
در گریز روزگار گنگ من گم شدی
اما صدایی قرورفته از دوردست , واژه های بودنت را زمزمه می کند
به چه دلخوش باشم ؟
در انتظار بازگشت تو زار بگریم ؟
و یا سرور خویش را در نبودنت جاری سازم؟
چقدر بی معنا, مزحک, مسخره
تو...من...باهم بودن.

شعر :
فرشاد شکیب



تاريخ : شنبه دوم شهریور 1392 | 23:30 | نویسنده : فرشاد |

لیاقت

و من این بار من
پشت این دغدغه های بشری
پشت این پنجره ها
پشت این رقص هم آواز زمین

پی خاموشی رندان غزل می گردم
و چونان موج
می غلطم از این جنبش تکرار خودم
تا که پایان بدهم
از دم مرگ تا لحظه میلاد خودم
.
هر کسی باشم اگر
لایق جمله اغاز محبت هستم
لایق عشق
لایق فرصت با من بودن
لایق واژه "انسان"
واژه سخت خدا
.
و من امروز...امشب
هر سخن را در تب ایینه می پندارم
.

شعر از :

فرشاد شکیب



تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد 1392 | 10:14 | نویسنده : فرشاد |

تا که باشی تو

در این دنیای من هستی
در این رویای من هم باش
در این تکرار بی وقفه
تو سهم آرزویم باش
.
در این خط عبور من
سراسر لغزشی پیداست
تو با یک خط بی پایان
مسیر دلخوشی ها باش
.

به این چینش ، به این تقدیر
به این تصویر در تصویر
مرا باور به اینها هست
تو هم باور به اینها باش
.
تو باش اما
تو باش اکنون
تو باشی کار سختی نیست
تو باشی ارزو حتی
به این سختیه سختی نیست...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 | 16:46 | نویسنده : فرشاد |
یک دور مسخره


در روبه روی من
هر صبحگاه نو
با هر نسیم تند
بر روی بسترم
یک آشنای دور
با یک صدای خوب
چون رنگ می پرد...

من در کلام خود
این بار چون صبا
از دست این بشر
از دست گل به گل
آماج گریه را
در گور می برم...

باز یک ترانه را
با صد حروف سخت
با یک کلام ناب
چون صخره های دشت
در حک می آورم...

تکرار نو به نو
باز هم سحر شدست
باز هم غروب تو
باز هم شروع من
این دور مسخره
باز هم طلوع تو
باز انتهای من...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : پنجشنبه سوم مرداد 1392 | 22:48 | نویسنده : فرشاد |
رضایت

به آسایش زیستن راضی نیستم
پیش تر اینکه رضایتم در چهره ام نمایان باشد
با خط و خطوطی که رنج را سیاهه می کنند
و با کلماتی که سکوت را فریاد می زنند
و اینچنین بر تن سخت باور من
می خورد احساس
این اهنین احساس
که هر ضربه برابر با چند صد خنجر آخته است
رضایت من از برای این هم نیست
چه میشود که فسون زندگانی را در بیداد می جویم
و در تاریک خانه قلب خویش تهی می گردم از پرسش
چه نیک تر آرزویی باشد
چه اهنگین
و تو بخند به این حجم بی صدای محزون
لبخندت دلیل رضایت من است

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 22:29 | نویسنده : فرشاد |

کوچه بمب بست

 رهگذر این کوچه بمب بست است
پژواک حضورم را با سیلی سرخی به گوشم می زد هر بار
و هر بارش چه رمز آلود
نگاهم در انتهای کوچه دنبال راه در رو می گردد
و اما نیست،نه،چیزی نمیبینم
مگر یک سایه از یک بید
نشانی از اسم کوچه حتی نیست
اینجا گویی بمب بستگاه تمام اوهام است
حتی گدایی هم نمیشیند به درگاه دری از چنس چوبی سخت
که اینجا بمب بستگاه خوشه چینان است
بر روی خاک کوچه، جای پای گزمه های شهر
رفتن و بازآمدن از جای پا پیداست
بیهوده پیمودن
چرا که این کوچه کاهدان آرزوی ذزدان است
خواب این کوچه تحقیر سکوت و خلوت و اوج تنهاییست
این کوچه هجوم لشکر قول و غرل را کابوس می بیند

رهگذر بگذر از این کوچه بمب بست
اینجا بمب بستگاه انچه خواهی است.

شعر از : فرشاد شکیب



تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 1:42 | نویسنده : فرشاد |
ققنوس

و نه روزم
و نه شب را در سیاهی تقدیس می دارم
تبارم خالی از تندیس خوبیهاست
سراسر یکسره از تار و پودم ساخته ام برگ نیلوفری غمگین
که درد آشنا با من
به این تصویر مخدوش بشر تا صبح می خندد
در پس اوهام من چون موج میرقصد
و در یک کرنش مظلوم ققنوسی
بال و پر در اتشی شفاف، می بازد
خاکسترش آغاز یک نسل است
نسلی از ندفه پرسش
نسلی که می پرسد
نسلی که می خواهد
نسلی که می داند
نسلی که می فهمد


شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 23:48 | نویسنده : فرشاد |
در خواب من امشب


من امشب خواب خواهم دید
و در خوابم تا صبح بیدارم
من تو را در حضور آزادی حجم و صدا خواهم دید
و در یک خلوتگاه مخلوق ذهن خود خواهم خفت
امشب در خوابم یک جهان را رهبری خواهم کرد
یا که شاید در قفس خواهم بود
شاید امشب پادشاه  آن جهان من باشم
یا که شاهد مرگ خودم خواهم بود

من امشب خواب خواهم دید
چه کسی یا کسانی در خواب من خواهند بود؟
یک آشنا یا یک غریب ؟
مردمان خواب من بی شک مولود قلب من خواهند بود
امشب در خواب من شاید کسی
یاقوت عالم را به من می بخشد
سرنوشت خواب من موهوم
قصه اش پیچیده در مستوره ایست
چون صدف در بسته
چون پاکت مهر و موم
رمز را رازش را خودم می دانم

من امشب خواب خواهم دید
کابوس ممتد و زشتی مرا خواهد برد
به دنیای عجیب
به آنجا که نفس را از تب ماتم
به انجا که نسیم از جنس طوفان است
صحنه های انزجار افزا

من امشب خواب خواهم دید
تا که پلکم روی پلکم خواهد رفت
جهانی را در ظلمات فرو خواهم برد...


شعر از :

فرشاد شکیب...



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 0:36 | نویسنده : فرشاد |

دور مسخره

در روبه روی من
هر صبحگاه نو
با هر نسیم تند
بر روی بسترم
یک آشنای دور
با یک صدای خوب
چون رنگ می پرد...

من در کلام خود
این بار چون صبا
از دست این بشر
از دست گل به گل
آماج گریه را
در گور می برم...

باز یک ترانه را
با صد حروف سخت
با یک کلام ناب
چون صخره های دشت
در حک می آورم...

تکرار نو به نو
باز هم سحر شدست
باز هم غروب تو
باز هم شروع من
این دور مسخره
باز هم طلوع تو
باز انتهای من...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه سی ام فروردین 1392 | 22:33 | نویسنده : فرشاد |
صدای ساختگی


میزبان اشک های من باش
تا میهمان خنده هایت باشم
و صد بار از نخستین خط دفترت
با خط درشت
با مداد تیز
نام من را کنار نامت بنویس
من با شکوه تو بر می خیزم
با تجسم تو نفس می کشم
و با توجه تو حیات آعاز می کنم

تمام این اوهام چون موجی,خواب ساحل را در هم خواهد شکست
و صدف های خواب آلوده ی تصور، اینبار در گوش چه کسی صدای ساختگی دریا را زمزمه خواهند کرد ؟
من نیز به این صدا عادت کرده ام
سال هاست صدای باد را با یک تشبیه مضحک به صدای تو همانند می کنم
و من نیز به این حیات عادت کرده ام

شعر از :
ف.شکیب



تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 0:21 | نویسنده : فرشاد |

در قسمت نظرات , متوجه شدم که بسیاری از شعر "حساب" لذت بردن و خواندن این نظرات به من یک انرژی مضاعف داد . ضمن تشکر از همه دوستانی که با پیام های پر مهرشون بنده رو دلگرم می کنن . برای تقدیر از این دوستان دکلمه شعر حساب رو با صدای خودم که در سال 90 در استودیو ظبط شده رو برای دانلود می ذارم تا گوش کنن و امیدوارم لذت ببرن.

می تونید لینک پایین رو در براوزر (browser ) مرورگر خودتون کپی کنید و از روی سایت دکلمه رو دانلود کنید...


http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://farshadsh1990.persiangig.com/audio/TRACK____28.mp3



تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین 1392 | 12:55 | نویسنده : فرشاد |
صندوقچه


در این صندوقچه مشکی دو چندان باز خواهم خفت
در این دنیای خود سازم
در این جامه که معنی می دهد "بسیار"
در این خفتن که معنی می دهد "اندک"

و انجا نیست شیطانی
نه عفریته,نه جن و نه پریان مرده در لجن زاران

کلید قفلش از پیکان زهر آلود
نا توانی زدن بیرون،درش مسدود
در کف خود ماران و ابلیسان
میهمانت بختکیست بر سینه ات منصوب

یک صدا دائما تا صبح
مکرر،صاف و بالا موج
صدای سار صوتک صوت
یک جمله را در گوش می خواند
"انطرف تر نیست...
آنطرف ها چون رود عریان است"

شعر از :
فرشاد شکیب

( ممنونم از دوستی که یه غلط املایی رو واسم تصحیح کرد... در سپاس شعر حساب رو واست می ذارم )



حساب


تو را از حساب هایم کنار گذاشتم

چرا که هرچه حساب کردم

دیدم که حسابمان یکی نمی شود


تو نیز مرا به حساب نمی آوردی

و این بی حساب روزگار

می داد آزارم


آخر ناحسابی , من مگر نیستم آدم ؟

که تو ادم حتی حسابم نمی کنی

می گذاری مرا تنها

تنها من و حسابهایم را


بستمشان , حساب هارا می گویم

آخر معلوم نبود که تو بدهکار بودی یا من

شده بودم سرگشته در قرض و مقروضی


نمی دانم دوریت کی به حسابم می رسد

سالهاست که در جبر و حساب تجدید می شوم

و هنوز هم نمی دانم

چطور حساب جمع من و تو

شد من ؟!



تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 23:54 | نویسنده : فرشاد |
شبانه با مهتاب می گویم

از این فریادهای خاص
از این کوشش مبهم
از این یک سر ولنگاری
در این پایانه تصمیم...... می ترسم
من آن زورق که در باران
سراغ دوست می گردد
نگاه بی سر انجامی پر از مفهموم عید می خواهم

می شود با همین مضمون
هوای روشنی ها بود
می توان با نرمی خاکی
مرگ را در پیرهن افشرد
مگر این سخت تن ها ، سراغ چه می گشتند ؟
فلک را پاره می کردند ؟ سقفی تازه می خواهند؟
در این نومیدی بیمار
در این فرهاد کش فرهاد
جرس چه داد اواز ؟ که محمل ها،بر بستند ؟
سوال بی سرانجامی پر از مفهوم عید می خواهم

پرستو ها کوچیدند
دیگر صداشان نیست
گوش کن در آن پستو
اندکی عشق پنهان است
همان عشقی که در روزی , بوی دهان ها بود
همان عشقی در تردید ، چراغ سفره ما بود
ساعت شماته داری هم نوایش می رسد در گوش
یادش بخیر آن روز
بی دیدن مهتاب سرم را بر بسترم می برد
من از دیداز این اشیا تماما بوی عید می خواهم

زمستانش به یادم هست
درم کوبیده شد هر روز
ولیکن میهمانم .....زمستان بود....زمستان بود
چه شب هایی که بی مهتاب خوابیدم
چه شب هایی که با مهتاب خوابیدم
هنوزم یاد من هم هست یاد او هم نیز
سخن با مهتاب می گویم
رویی بپوش مهتاب
می ترسم تو را خورشید پندارند

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن 1391 | 23:11 | نویسنده : فرشاد |
روح من شاید همین آواز کبوتر باشد

من هم آغوشی دارم
در وسعت موج
به پهنای کویر
به سرسختی کوه
آغوشم پدر خوانده یتیمان محبت دیدست
من دو دستانم هوس آتش زدن دریاهاست
میشود در لب من عشق ستودن را خواند
میشود در کرنش آغاز سرفصل خدا
به تنهایی یک قرن گریست
لحجه ام هم نفس صحبت چند ده پاییست
من صدایم دیوار سکوت را میشکند
دو پایم یک گام بلند
یک جهش به آن سوی روشن تاریکست
ان طرف ها عمر سنگین
ان طرف ها زود،دیر است
آن طرف ها خم شوی یک قفس برداری
هشتصد آزادی
با کلاه و کفش و آذین بندی
با قلاف کمری با چاقوی تیری
دوجین فاصله را در ذهنت می کوبند
جنس قلبم از جنس ازران زمین
از رنگ زیبای خدا
قلب من یک ساعت شماتی
با صدای دشنه شاهی شبیه شیپور
دست در پنجه افاق عظیمیست
بی نهایت مغرور
روح من یک تالاب
روح من یک مستی
روح من یک کندو در رمق زیستن زنبورها
روح من شاید همین اواز کبوتر باشد
من همینم
پرواز را به خاطر دارم
روح من شاید همین آواز کبوتر باشد.

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : سه شنبه سوم بهمن 1391 | 23:18 | نویسنده : فرشاد |
خاک پر اشک

تو با همین حروف آغاز میشوی
نه با تشدیدی سخت و اشتباهی ممکن
تو را من ساده نگاشته ام
با همین قلب روی این کاغذ
با همین پرسش
 با همین مفهموم

قافیه هایت را خودم ساخته ام
اشعارت را خودم گفتم
و وجودت را خودم پروانیده ام

از مبهمات تشویشگرانه چه زبیا دوری
و به میل خواستن و رغبت دیدن
بی اندازه  نزدیک

من تو را در باغچه پشت خانه کاشته ام
با اشک هایم آبت داده ام
و شاخه هایت را به برگهای نیلوفر گره زده ام
در زمستان دلداریت داده ام
در بهار با تو خندیده ام
در پاییز با تو گریسته ام
و در تابستان برگانت را بوسیده ام

در گذر طوفان
در صدای رعد
در نغمه باران
در سردی برف
این من بودم که کنارت بودم
و دور چشمانت میله کشیده ام
و به شمارش انها تا صبح نخوابیدام

کهکشان ها را با تو دیده ام
و اروج یک ستاره را
و تندیس غرورم را با تو شکسته ام
و حجوم غم ها با تو مبارزه گر بودم

نمی دانم  شاید تقصیر شوری اشک هایم بود
که تو خشک شدی
و خاکت پذیرای هیچ گل مریم دیگری نیست...

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : جمعه پانزدهم دی 1391 | 18:29 | نویسنده : فرشاد |
انصافا من بمیرم تا دو سال هیشکی نمی فهمه :دی




تاريخ : جمعه پانزدهم دی 1391 | 0:13 | نویسنده : فرشاد |
بوته های نم زده


این غبار دلتنگی میریزد

به روی سیطره هیاکل امیدوار
و مرا خونین بار در این مسلک بی کسی هایم غوطه ور میسازد
سلطان زخم های چند روز پیش
در نمک های سرخ قلب کینه بسته ام می خوابد
جای بازخوانی این ریزش را
از کدامین پیچش در انتهای این جاده بطلبم ؟
این بار خواهش چشمانت را از که بیابم ؟
و بوی نفس هایت را در اغوش کدام تنی استشمام کنم ؟
در جمود همین تفکرها می سایم
و در بوته های این باور ها رشد می کنم
تا که درختی گردم از نم زدگی های خوانش ها
تا که به دست یک کولی آب بنوشم
به دست یک روسپی بارور گردم
و به دست یک فرهیخته قطع شوم
چوب های من در تنور خانه ات خواهد سوخت
گرمای تنم به تو خواهد رسید
و من نیز سردی خود را به قلب تو خواهم داد
.

.
.
شعر از
فرشاد شکیب



تاريخ : دوشنبه چهارم دی 1391 | 23:36 | نویسنده : فرشاد |
هان! با توام


در انتظار تجددم
زیبایی یک هراس طولانی
یک انفجار...
باوری که از نو من بخوانمش

جسارتی جدید
به تــقــدس تنهایی های من
بسان یک موج سرآهنی
بر هم زند این آرامش نا خواستنی
سرجهاز و چشم روشنی
برای عقد امیال من
.
یک نبرد بی همتا
با تمام کثرت لشکریان درد
با تمام سپاه نیرنگ و دشمنی
.
تو هم بیا
تو که به نازی گلشنی
در انتظار توام
ای سوار پنهان من
هان! با توام
کی با منی ؟
.
.
.

شعر از :
فرشاد شکیب



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 18:9 | نویسنده : فرشاد |